۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

یه روز خوب میاد...

امروز روز خوبی بود. بینهایت خوب. نمره قبولی یکی از امتحانامو گرفتم، حقوق ماه پیشم بالاخره اومد به حسابم و در کمال ناباوری موفق شدم از بانک یه اعتبار بگیرم که راحت کفاف یک سال زندگیم رو میده. امروز بعد از کلاس با پولی که توی جیبم بود اول همه یه بلوز سرمه ای کتون خوشگل خریدم که دو هفته اس چشمم دنبالش بود، بعدش بیرون یه دل سیر غذا خوردم، بعدش یه دونه چتر گرفتم به جای چتری که یک ماهه ندارم، و دست آخرم یه جفت کفش خریدم خیلی خیلی خوشگل. آخر هفته هم میرم مسافرت. الانم چون از صبح تا حالا روی پا بودم، دارم میمیرم از خستگی ولی به زور بیدار موندم که قبل از خواب اینها رو بنویسم اینجا. راستش فکر کردم این نامردیه که وقت نداری اومدم هی یه خط درمیون اینجا نک و ناله زدم، اونوقت حالا که اوضاع دوباره روبه راه شده به روی خودم نیارم. برای تک تک اونهایی که یه روزی این پست رو میخونن آروزهای خوب خوب دارم. آرزوی اینکه شبی براشون توی راه باشه که توش مثل امشب من سرشون رو راحت بذارن روی بالش و بدون دغدغه فردا راحت به خواب برن.

۲ نظر: