پر از دردم و پر از حرف، گفتن و نوشتنم نمیاد اما...
۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
چرا مادرم ماها رو وقیح بار نیوورد؟! چرا بهمون یاد نداد که چطوری با پررویی حرفمون رو بزنیم؟! چرا فقط بهمون یاد داد که باید همه چی رو بریزیم توی خود لعنتیمون؟! چرا سعی کرد در باور ما بگنجونه که این شرم و حیای نکبتی چیز خوبیه؟!
آخ که چقدر من از خودم متنفر میشم همه اون وقتایی که میبینم خفه خون گرفتم، چون بلد نیستم پاچه پارگی کنم.
آخ که چقدر من از خودم متنفر میشم همه اون وقتایی که میبینم خفه خون گرفتم، چون بلد نیستم پاچه پارگی کنم.
۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سهشنبه
لعنت به همه اجاق آشپزیهای برقی دنیا و لعنت به همه فندکهایی که روشن نمیشن. اصن همش تقصیر این اجاقهای برقیه که من توی خونم یه دونه کبریت پیدا نمیشه. الان دارم میمیرم از عصبانیت. حالا سیگارو میشه با حرارت گاز برقی روشن کرد، ولی شمع رو که نمیشه :/
پ.ن. اگه آتیش بود، فوقش یه نخ هوسونه میکشیدم. اما الان که آتیش نیست مثل قحطی زده ها: یه نخ که تموم میشه، قبل خاموش کردنش، اول نخ بعدی رو با آتیشش روشن میکنم. ای بمیری کبریت که نیستی.
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
دوشنبه ها، آقای گلفروش هلندی و لیلیوم
دوشنبه ها رو دوست دارم. آقای گلفروش هلندی رو دوست دارم. گل لیلیوم رو دوست دارم. دوشنبه ها عصر که میشه آقای گلفروش هلندی گلهاش رو حراج میکنه. هر دسته ده تایی یک یورو. دسته دسته گل میاد و میره و من با صبوری یه لنگه پا در کمین وامیستم تا نوبت به لیلیوم ها برسه. اونوقت میپرم دو تا دسته لیلیوم برمیدارم و مثل یک فاتح دو یورو میدم و با لیلیومهام میام خونه. توی مسیر گلفروشی تا خونه، من خوشبختترین آدم دنیام. هی گلها رو از این دست میدم به اون دست و زیر چشمی از نگاه مشتاق رهگذرها به لیلیومهام کیف میکنم. بعد سه هفته تمام لیلیومها مهمونم میمونن. هر دو سه روز یه بار با عشق آبشون رو عوض میکنم و میبوسمشون و نازشون میکنم و نوک ساقه هاشون رو میبرم و گلهای خشک شده رو جدا میکنم. اونام هی با ناز و ادا غنچه هاشون رو باز میکنن و اتاقمو میکنن خوشگلترین و خوشبوترین اتاق دنیا. خلاصه که من معتادم به دوشنبه ها و به آقای گلفروش هلندی و به لیلیوم.
۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سهشنبه
از رنجی که میبرم
امروز صبح که بیدار شدم چشمام شده بودن مثل چشمای قورباغه. دیشب همونطور که سرم روی بالش بود اینقدر اشک ریختم تا خوابم برد. بچه دیروز تو اتوبان تصادف کرده. زانوش آسیب دیده. اولش که نگفت. اومده بود اسکایپ. نوشتاری چت میکردیم که باباش و برادراش از خواب نپرن. میفهمیدم یه چیزیش هست ولی نمیدونستم چی. هی میگفتم برو بخواب ولی نمیرفت. آخرش برام گفت. درد داشت. ترسیده بوده. خیلی زیاد ترسیده بود. میگفت چرخای ماشینه با فاصله یه وجب از کنار سرش عبور کردن. نوشتم من بمیرم الهی. نوشت وااااااااای. بعد دیدم الان پشیمون میشه که اصلا چرا بهم گفته. همونطوری که بغض کرده بودم نوشتم خب دست خودم نیست، یه لحظه ناراحت شدم، ولی الان خوبم، اصن الان خوشحالم که میگی سالمی. بعد زدم به در شوخی گفتم لابد دعای من پشت سرت بوده که طوریت نشده. بچه خسته بود. بچه بی پناه بود. اینو از پشت نوشته هاش میشد بو کشید. منم خسته بودم. منم بی پناه بودم. بهش گفتم بچه جون دلم خیلی براتون تنگ شده. بهش گفتم خیلی وقتا احساس گناه میکنم که اینقدر دورم ازتون. بعد هی بچه سعی کرد منو دلداری بده. گفت اینطور نگو. گفت دل منم تنگ شده، واسه خودت، واسه خنده هات، واسه داد و بیدادات، واسه دستپختت... بعد دوتایی هی با مف آویزون همدیگه رو دلداری دادیم. بعد من نوشتم یه روووووووووز خوووووووب میااااااااااااد و اون شکلکی رو گذاشتم که گله هی جوونه میزنه تا تموم میشه و بعد دوباره از اول جوونه میزنه و بعدشم کلا همه کارامو گذاشتم زمین و اینقدر نوشتم و نوشتم تا بچه پلکاش سنگین شد و رفت که بره بخوابه.
موقع خواب توی تخت که دراز کشیدم اشکهام جاری شدن. دلم میخواست بمیرم. حالم چهل درجه بد بود. احساس کردم چقدر دلم میخواست الان اونجا بودم. بعد یهو دلم خواست بزنم زیر همه چی و واسه همیشه برگردم. بعد یاد اون شبی افتادم که فرداش پرواز داشتم. پنج شیش سال پیشا بود. همه خونه ما بودن. من به هر بهانه ای صدام میرفت بالا. سر همه داد میزدم. با هرکی از در اتاقم میومد تو دعوا داشتم. من تو اون لحظات بیقرار بودم. خیلی بیقرار بودم. از همه بیشتر بیقرار بچه ها. مادرِ بچه ها خواهر نازنین من بود که یکسال پیشترش جوونمرگ شده بود.
اومدن اینجا خواست من نبود. یعنی از بعد از مرگ خواهرم دیگه خواست من نبود. مادرم اما زورم کرد. مادرم خسته شده بود از دستم. مادرم یه دختر خوب میخواست مثل باقی خواهرهام و من نبودم براش. من چادر سرم نمیکردم. من دوست پسر داشتم. من زیرابرو برمیداشتم. من آرایش میکردم. من لاک میزدم. من تابستونا میرفتم استخر تا برنزه بشم. من مانتوی رنگی میپوشیدم. من موهامو نمیکردم زیر روسری. من سینما میرفتم. من کوه میرفتم. من تو گروه تاتر بودم. من با مردها بحث سیاسی میکردم. من توی خیابون اگه انگولک میشدم جا اینکه با شرم سرم رو بندازم پایین و رد بشم، درجا وامیستادم به سلیطه گری و همچین میزدم تو گوش طرف که دو دور دور خودش بچرخه. و از همه بدتر اینکه من هر ماه میرفتم اپیلاسیون. این آخری رو مادرم اصلا نمیفهمید. به نظرش یه دختر سالم دلیل نداشت اینهمه به خودش برسه.
این آخریا مادرم خسته شده بود از حرف مردم. از اینکه من دانشگامم تموم شده بود ولی شوهر نمیکردم. از اینکه سر کار میرفتم. از اینکه کلاس زبان میرفتم. خسته شده بود از بس خواستگارها میومدن و میرفتن. هر کس که از در خونه ما میومد تو، به نظر مادرم خیلی خوب بود. مادرم نمیفهمید که من چرا اینقده الدنگم و جلوی خواستگارها بلوز دامن میپوشم و چادر خونه سرم نمیکنم و وقتی که میان، میدووم خودم در رو باز میکنم براشون و از اولش میام میشینم پیششون. (البته اینو خیلی از خواستگارها که غالبا از قشر سنتی و مذهبی بودن هم نمیفهمیدن). مادرم هربار که خواستگار میخواست بیاد به هر حربه ای متوسل میشد تا بلکه من راضی بشم چایی بیارم و من زیر بار نمیرفتم چون حالم به هم میخورد/به هم میخوره از اینکه ادای غلام حلقه به گوشی رو دربیارم که نیستم. مادرم میگفت حالا چند صباح برید بیاید همو بهتر بشناسید، بعدش اگه خواستی جواب رد بدی حرفی نیست. اونوقت دوبار که با خواستگاری میرفتم بیرون، دیگه ول کن ماجرا نبود. براش اهمیتی نداشت که طرف دستش تو جیبش نمیره یا طرف هیزه یا طرف شلخته لباس میپوشه. اینها از نظر مادرم نکات پیش پا افتاده کاملا طبیعی ای بودن که یه دختر نجیب و اهل زندگی قاعدتا باید ندیده میگرفتشون. مادرم حتی فکر میکرد که من خرم و میگفت دختر جون! چی فکر کردی؟ مردا همه شون همینطورن، زن که بگیرن خودشون درست میشن! آخرشم هر بار که میدید حریفم نمیشه، متهمم میکرد که مته روی خشخاش میذارم و ایرادای بنی اسراییلی میگیرم و مرض دارم و من هم بهش میگفتم که منو تو زبون همو نمیفهمیم و متعاقبش اونم همه فامیل پدری منو میشست پهن میکرد رو بند رخت و میگفت نفهم جد و آبادته و حتی گاهی که آمپر میچسبوند میگفت نفهم اون پدر پدرسگته که مرد و تو رو انداخت به جون من. انگار که پدرم از قصد مرده بود و یا انگار که پدرم واقعا در نبودش میتونست منو وادار کنه که تصمیم دیگه ای بگیرم ولی به لج مادرم اینکارو نمیکرد....
نمیدونم دیشب کی خوابم برد. فقط میدونم که دیشب از اون شبای جهنمی بود. از اون شبایی که تموم نمیشن. دیشب خیلی درد کشیدم. دیشب خیلی به خودم پیچیدم. دیشب خیلی اشک ریختم. دیشب خیلی دلم برای بچه ها و حتی مادرم که این روزها شدیدا تنهاست تنگ شد و دیشب خیلی به این فکر کردم که چقدر دلم میخواد که یه روز خوب بیاد...
۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه
کار یک روز و دو روز نیست، دل یه عمره در عذابه...
اگه از من بپرسن جهنم یعنی چی، میگم جهنم یعنی محصور شدن بین دو تا دیوارِ موازیِ نامتنهاهی، که هردوشون به یه اندازه بالا رفته باشن: دیوار عشق و دیوار بی اعتمادی...
فقط کافیه که یکبار پات توی این جهنم باز بشه! اونوقت دیگه برای همیشه یه موجود نفرین شده بلاتکلیف باقی میمونی، که نه توانش رو داره تا دل بکنه و بره پی زندگیش، و نه قرارش رو تا بمونه و عاشقی کنه...
۱۳۹۰ تیر ۲۸, سهشنبه
پینوکیو در سه پلان + پیام اخلاقی
پلان اول
در یک بعد از ظهر گرم تابستونی فرشته مهربون به شکل کاملا غافلگیرانه ای میپره وسط کادر و با سرخوشی به پینوکیو که زیر سایه لم داده، میگه "آخه پینوکیو! تو برای چی اینقده دروغگویی؟!"
در یک بعد از ظهر گرم تابستونی فرشته مهربون به شکل کاملا غافلگیرانه ای میپره وسط کادر و با سرخوشی به پینوکیو که زیر سایه لم داده، میگه "آخه پینوکیو! تو برای چی اینقده دروغگویی؟!"
پینوکیو که چرتش پاره شده، نگاه عاقل اندر سفیهی به فرشته مهربون میکنه، شونه های چوبیش رو بالا میندازه و با بدخلقی میگه "چه میدونم! اصلا چرا نمیری از پدر ژپتو بپرسی؟! هر چه نباشه اون آفریدگار منه خب نه!" و پشت بندش هی با شگفتی دس میکشه رو دماغش و ادامه میده که "آهای فرشته مهربون! اینجا رو نیگا! واسه اولین بار من یه چیزی گفتم و دماغم حتی یه سانتم دراز نشد!"
فرشته مهربونو میگی، کاملا جا میخوره. در حینی که پینوکیو هی با شگفتی با دماغش ور میره، فرشته مهربون هی این پا اون پا میکنه و هی عرقش میزنه و هی سرش رو به زیر میندازه و هی سرخ و سفید میشه و هی پلکش میپره و هی لبش رو میگزه و هی انگشتهاش رو توی هم گره میکنه. دست آخر چند باری گیرنده اش رو توش گوشش جابجا میکنه، سری تکون میده و یه طوری که با پینوکیوی شگفتزده چشم تو چشم نشه، نگاه خالیش رو به آسمون میدوزه و با صدایی لرزون که انگاری از ته چاه در میاد، خطاب به مخاطبی که هیچکس نیست، میگه "این هوای لعنتی هم چقدر گرمه امروز!" و بعدشم جَلدی پر میزنه از کادر میره بیرون و به دنبالش تصویر کلا کات میشه.
پلان دوم
همونطوری که پدر ژپتو در نمایی بسته و با چشمانی بسته تر، پسر بچه گوشتالویی رو از زمین بلند کرده و دور خودش میچرخونه و فریاد میزنه که "آه ای پینوکیوی من! چقدر خوشحالم که بالاخره آدم شدی! تو مایه افتخار منی پسرم!"، فرشته مهربون در گوشه کادر با چشمانی پر از اشک، در حالی که نگاه معذبش رو از دوربین میدزده، با لبخندی کج و لحنی دستپاچه میگه "خب بچه های خوب! از اونجایی که در قسمت قبلی پینوکیو بالاخره یاد گرفت که با صداقت و شهامت حرف دلش رو بزنه، پس من اونو با سحر چوب جادویی در یک لحظه شگفت از یه عروسک چوبی دروغگو به یه پسر بچه گوشتالوی راستگو تبدیل کردم که الان همه شما دارید میبینیدش! امیدوارم که همه شما بچه ها از این داستان درس خوبی گرفته باشید!".
پلان سوم
همه کارکترهای داستان پینوکیو، به استثنای خود پینوکیوی چوبی، دست در دست هم دور آتیشی که حجمی چوبی ای درون اون در حال سوختنه، به جشن و پایکوبی مشغولن. به نظر میاد که پای چشم چپ فرشته مهربون کبود شده، اما این چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟! تنها چیزی که مهمه در واقع فقط اینه که یک قصه بی سر و ته دیگه هم به خوبی و خوشی و برای همیشه به پایان رسید.
پیام اخلاقی:
به این ترتیب فرشته مهربون که پدر ژپتو بعد از آدم شدن پینوکیو و به نشونه تشکر بالهای طلاییش رو از بیخ چید، یاد گرفت که توی هیچ داستانی و از هیچ آفریده دیگه ای پرسشگر چرایی ذاتش نشه و خیلی موقرانه فقط وقتایی بیاد توی کادر که نقشش و همینطور دیالوگهاش کاملا از پیش تعیین شده باشن.
به این ترتیب فرشته مهربون که پدر ژپتو بعد از آدم شدن پینوکیو و به نشونه تشکر بالهای طلاییش رو از بیخ چید، یاد گرفت که توی هیچ داستانی و از هیچ آفریده دیگه ای پرسشگر چرایی ذاتش نشه و خیلی موقرانه فقط وقتایی بیاد توی کادر که نقشش و همینطور دیالوگهاش کاملا از پیش تعیین شده باشن.
امیدوارم که شما هم از خوندن این داستان پندآموز نهایت لذت رو برده باشید.
پ.ن1: داستان پینوکیو به نظرم یکی از چرند ترین داستانهاست، همینطور داستان سیندرلا. من طرفدار خوانواده شِرِک هستم و یه تار موی گندیده شِرِک رو با صدتا از این پینوکیوها و سیندرلاها طاق نمیزنم. البته از عصر یخبندان هم بدم نمیاد.
پ.ن2: خارج از طنز، این واقعا همیشه برام یه نکته مبهم بوده که چرا همه انگشتها به نشونه اتهام فقط به طرف پینوکیو نشونه رفتن؟! چرا هیچوقت کسی از پدر ژپتو چیزی نپرسیده؟! مگه نه اینکه این پدر ژپتو یگانه خالق پینوکیو بود؟!
اشتراک در:
پستها (Atom)