۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

ساقیا آمدن عید مبارک بادت...

1- روز سال تحویل من امتحان داشتم. شبش واسه خودم با همون چیزایی که توی خونه موجود بود، یه هفت سین کوچولو چیندم. بدون سبزه و ماهی البته، و با یه گلدون سنبل خوش بوی بنفش. صبحش ساعت یه ربع به 5 بیدار شدم. اول همه کامپیوتر رو روشن کردم و استاتوس اسکایپ روی "اسکایپ می" گذاشتم. دلم میخواست یادم بره که تنهام. دلم میخواست حس کنم همه دور هم جمعیم.
بعدش آنلاین کانال بی بی سی فارسی رو گرفتم. بعدشم رفتم دست و روم رو شستم و تند تند مسواک زدم. بعدش دیدم که انگار نه انگار که من الان استاتوس اسکایپم رو روی چی گذاشتم. واسه خواهر برادرا و بچه هاشون اس ام اس دادم که اگر بیدارید، پلیز اسکایپ می! بعد همه چی قر و قاطی شد، چون همه میخواستن همزمان اسکایپم بکنن. پنجره بی بی سی رو بستم تا سرعتم نیاد پایین. بعد توی این هاگیر و واگیر اصلا نفهمیدم کی سال تحویل شد...
2- دیروز قبل از امتحان رفتم سیگار بخرم. بعد فروشنده های مرد همیشگی نبودن و به جاشون دو تا خانوم وایستاده بودن. طبق معمول یه کمی قفسه های سیگار رو برانداز کردم و گفتم دانهیل قرمز لطفا. خانمی که جوونتر بود پرسید خیلی با آرامش پرسید از اون معمولیا یا از اون پاکت بزرگا. گفتم از اون معمولیا. سیگار رو گرفتم و پولش رو دادم و از مغازه اومدم بیرون. باید بگم که حس من بعد از خرید با همیشه خیلی فرق داشت. خب من خیلی زیاد سیگار نمیکشم و معمولا هم دوست ندارم پشت سر هم دوبار یه نوع سیگار رو بخرم. بعد خب فروشنده های مرد یه جورایی نگاهشون مسخره اس، که من اول باید خوب به ردیف سیگارها نگاه کنم، و بعد تصمیم بگیرم که چه سیگاری میخوام. بعدشم که مردها همش سعی میکنن تصحیحم بکنن. مثلا وقتی میگم سیگار نعنا لطفا، اونها با لحن مسخره ای میگن "اوووه! سیگار نعنا نداریم! نکنه منظورتون همون منتول هستش؟!"
3- دو سه هفته پیشا به مناسبت سی ساله شدنم یه مهمونی درست و حسابی گرفتم. راستش همش فکر میکردم که وقتی آدم سی ساله میشه، یه اتفاق خیلی خیلی خاصی برای آدم میفته و آدم یه حس خیلی خیلی خاصی داره و این حرفها. برای همینم میترسیدم که توی تنهایی سی ساله بشم و از دوستام دعوت کردم که بیان تا سالگرد تولدم رو دور هم باشیم. بعد کلی خودم رو به زحمت انداختم و غذای ایرانی پختم و میز مفصل چیدم و شراب قرمز خوب خریدم و آبجو... در تمام طول مهمونی اما، هیچ گونه حس خاصی نداشتم. حتی وقتی که بچه ها بعد از شام چراغها رو خاموش کردن و برام کیک تولدم رو اووردن. هنوز هم هیچ خاصی ندارم. نمیدونم آیا راستی راستی سی ساله شدن هیچ حس خاصی به آدم نمیده، یا اینکه من هنوز داغم و حالیم نیست، و یا این هم که این بی حسی من از یُبسیِ زیاده.
4- سه تا امتحان دیگه دارم هنوز. وقت امتحان 3شنبه ایه یک ساعت و نیم بود. من حدودا بعد از بیست دقیقه به همه سوالا جواب داده بودم. میخواستم برگه ام رو بدم و برم، اما مراقبمون که یه دختر جوونی بود گفت که به منظور حفظ نظم و آرامش جلسه و همینطور به هم نخوردن تمرکز شرکت کننده ها، تازه از نیم ساعت آخر به بعد میشه برگه ها رو تحویل داد و جلسه رو ترک کرد. این شد که شروع کردم سوالای امتحانو روی دستم نوشتن. مراقبه میدید ولی کاری نمیکرد. اینجا معمولا سوالای امتحانی حکم طلا دارن. چون خیلی از استادها سوالای امتحانی مشخصی دارن که تغییر زیادیشون نمیدن و همیشه هم همونها رو مطرح میکنن، اما نمونه سوال بیرون نمیدن به طور معمول. خب واسه همینم بعد از امتحان بچه ها میشینن دور هم و سوالای امتحانی جدید رو به سوالای موجود از سالهای قبل اضافه میکنن و از این قرتی بازیها. بعد از اینکه یادداشت برداریم تموم شد، دیدم هنوز نیم ساعت وقت دارم. شروع کردم پشت برگه امتحانی نقش کشیدن. هی گلهای کوچولو کشیدم و ستاره و تاج و بته جقه. بالاخره نیم ساعت تموم شد. دختره وقتی برگه ام رو میگرفت، پشت و روش کرد و در حالی که لبخند زنان به نقشها نگاه میکرد، گفت که نقش هایی که کشیدم خیلی قشنگن و امیدواره اونی که برگه هامو صحیح میکنه، یه نمره اضافی ای هم به خاطر نقش هام بهم بده! خب اگه ایران بود من میگرفتم دختره رو ماچش میکردم به خاطر اینهمه خوش خلقی و مهربونیش، ولی چون ایران نبود به لبخند اکتفا کردم و گفتم مرسی.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

درد عشقی کشیده ام که مپرس..

دِ آخه لامصب، چرا بعد از 6 سال هنوزم فراموشت نمیکنم. چرا؟ چرا هنوزم وقتی عکس جدید تو فیس بوکت آپلود میکنی، همه قلبم فشرده میشه و از چشمام میریزه بیرون؟ چرا هی توی عکسهای دسته جمعی به دنبال یک کسی میگردم که به تو ربطش بدم و چرا با اینکه نمیتونم کسی رو پیدا کنم، ولی بازم به همه دخترهای عکس توی عکس حسودیم میشه، اینقدر که دلم میخواد تک تکشون رو خفه کنم؟ آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
حالم خرابه، بینهایت خراب...

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

آهای سی ساله ها! یکیتون بیاد بهم بگه که آدم وقتی سی ساله میشه، چه حسی بهش دست میده؟! من از ورود به سی سالگی خیلی میترسم!

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

امسال برای اولین بار اسکار رو بصورت زنده تماشا کردم. با چند تا از دوستام توی بار خوابگاه قرار داشتیم. خیلی از بچه های ایرانی ساختمون برای دیدن اسکار اومده بودن بار. من گاهی آدم جدی ای هستم. خیلی جدی. اونشب هم یکی از اون گاهی ها بود. برام مهم بود که چه اتفاقی میفته. در حد مرگ مهم بود. من برای تفریح و خوشگذرونی از خوابم نزده بودم. 
برو و بچه های ایرانی تمام مدت بلند بلند فارسی حرف میزدن و مسخره بازی در میووردن. سر اون صحنه که جنیفر لوپز و کامرون دیاز پشتشون رو به تماشاچی ها بود، یه لحظه حس کردم توی ایرانم، از بس پسرها هر هر کر کر کردن و چرت و پرت گفتن و سوت کشیدن. کلافه شده بودم از دستشون.
نمیدونم کی بود که یکی از دخترا اومد و به من و دوستام گفت "ما میخوایم اگر فرهادی جایزه گرفت، شروع کنیم به خوندن ای ایران! شماها هم با ما بخونید!". درجا گفتم "من نمیخونم!". حتی برنگشتم دختره رو نگاه کنم، ولی احتمالا لحنم اینقدر بد بود که دختره یه مکثی کرد و بعدش با تردید پرسید "دیگه دست که میزنی؟". گفتم "مطمین نیستم!". واقعا هم مطمین نبودم. یه جاهایی برام سخته که بین غریبه ها هیجان زده بشم و ابراز احساسات بکنم. دختره خیلی آروم غر زد که "تو دیگه خیلی آلمانی شدی" و رفت. دوستام حرفی نزدن.
شنیدم که بعدش دختره داشت با هیجان برای بقیه میگفت که من گفتم حتی دست هم ممکنه که نزنم. حرفهای بقیه رو نشنیدم، ولی خب میتونم فکرش رو بکنم که احتمالا چی گفتن.
فرهادی که برنده شد من توی تاریکی به پهنای صورت میخندیدم و برو بچه ها جیغ میکشیدن از خوشحالی. کسی ای ایران رو نخوند ولی.
فرداش که تکرار اسکار گرفتن فرهادی رو دیدم، نفسم به شماره افتاده بود و اشکهام جاری بودن. یه حس خوبی داشتم. ممنونم از نادر و سیمین به خاطر این حس خوب. 

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

چینی نازک تنهایی من

امروز توی راه متوجه شدم که هِدسِتم خونه جا مونده. حرصم گرفت. وقتایی که حوصله ندارم کسی توی اتوبوس یا قطار به سرش بزنه که باهام معاشرت کنه، هِدسِت بهترین سلاح منه. الکی میذارم روی گوشم که یعنی دارم آهنگ گوش میکنم. یعنی توی دنیای خودمم. یعنی حوصله مخاطب ندارم. نشون به اون نشون که حتی فیشش رو هم وصل میکنم به پلیر. البته به پلیر خاموش.
امروز تمام طول راه رو مثل یه سرباز بی اسلحه در صحنه نبرد بودم؛ در معرض خطر ولی بی دفاع و آسیب پذیر...

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

حالم بده. خیلی بد. آخرین فرزند مادرم هم داره از ایران مهاجرت میکنه. مادر من یه زن 70 ساله ست که به برکت حکومت مزخرف اسلامی، هر کدوم از بچه هاش الان یه گوشه این دنیان.
شبها همش کابوس میبینم. کابوس جنگ. دیشب توی کابوسم همه خوانواده تهران بودن و هواپیماهای آمریکایی داشتن شهر رو بمباران میکردن. کابوس بدی بود.
حالم بیشتر از همه از این مناسبات بهمن ماه به هم میخوره. از اون امام مقوایی با اون وعده وعیدهای پوشالی. اگه 33 سال پیش کسی به خواهر و برادرای جوون و انقلابی من میگفت، از صدقه سر همین حضرت آقا خمینی، روزی خواهد رسید که این آب و خاک حتی برای شماها و امثال شماها هم قابل سکونت نخواهد بود، احتمالا اونها به این پیش بینی تراژیک اونقدر میخندیدن که اشک از چشمهاشون سرازیر بشه.
طنز تلخیه، خیلی تلخ. اما واقعیت داره.
گاهی فکر میکنم که اصلا کل زندگی همینه. طنز تلخی که نه میتونی قورتش بدی و نه میتونی بالا بیاریش...