۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

آدمهای عوضی فیس بوکی

عصبانیم. اینقدر که دلم میخواد اکانت فیس بوکم رو پاک کنم. اینقدر که بعضی از آدمها فهم ندارن. شعور ندارن. درک ندارن.
موقعی که دارن توی یه مجلس کاملا خصوصا عکس دسته جمعی میندازن و تو بنا به هزار و یک دلیلی که خودشون بهتر از تو میدونن، دلت نمیخواد توی عکسهاشون باشی، ناراحت میشن. بهشون برمیخوره. سریع مساله رو شخصی میکنن. حرف از اعتماد میزنن. از سابقه دوستی. از شناخت متقابل. اونوقت بعدن خیلی راحت برمیدارن بدون اجازه قبلی و بدون فکرعکسهایی که تو هم داری توشون زورکی لبخند میزنی رو پابلیش میکنن و به تصویرت  لینک هم میدن...
آدم چی بگه آخه؟!
ای کاش حداقل اینقدر شعور داشتن که دفعه بعدی که دوباره باهاشون توی یه مجلس خصوصی هستی و نمیخوای توی عکسهای دسته جمعیشون حضور داشته باشی، اجبارت نکنن و پای اعتماد و شناخت متقابل رو به میون نکشن...

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

حالم دیگه داره این پستهایی اخیری که نوشتم به هم میخوره، از این پستهای آبکیِ رمانتیک. یعنی کی میشه امتحانامو بدم، وقت کنم بیام یه دستی به سر و روی وبلاگم بکشم و یه چهارتا پست درست و حسابی بنویسم؟!

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

بی پولی!

ماه پیش بالای هفتاد یورو قبض موبایلم شده. همین الان دیدم. آنلاین. اینقدر ناراحت شدم که دیگه حتی نگاه نکردم ببینم چرا. الانم یه هفته اس که مریضم. دکتر خونگیم رو عوض کردم و دکتر جدیدم یک احمق به تمام عیاره. پول ویزیت و نسخه ام روی همرفته شده پونزده یورو، ولی در طول این یک هفته بالای یکصد یورو هزینه کردم برای داروهای گیاهی و چای و آبنبات و پماد مخصوص سرما خوردگی و سبزیجات و مرغ تازه برای سوپ و میوه و... و هنوزم هیچ خبری از بهبودی نیست که نیست. 
دو تا از دوستای نزدیکم هم توی این ماه تولد دارن و این یعنی اینکه یه چهل پنجاه یورویی هم اینطوری باید پیاده بشم.
کرایه خونه ام یه ده یورویی رفته روش، پول بیمه هم همینطور...
الانم باید برای امتحانا درس بخونم و این یعنی اینکه وقت ندارم واسه آشپزی و باید بیرون از خونه یه چیزی بخرم و بخورم.
توی خیابون که راه میرم همه مغازه ها حراج کردن. از این حراجهای درست و حسابی. اما من نمیرم داخلشون. فقط از بیرون ویترینشون رو یه نگاهی میندازم.
دلم میخواست این ماه برای خودم یه عطر خوب بخرم. هر دو تا عطر قبلیم دارن تموم میشن و این عصبیم میکنه که باید با احتیاط عطر بزنم. اصلا ماه پیش بیشتر کار کردم برای اینکه این ماه پول کافی برای خرید یه عطر درست و حسابی داشته باشم. ولی الان دیگه نمیتونم. 
دلم پول میخواد. پول زیاد. اونقدر که دیگه توی ماه ژانویه به خاطر هفتاد یورو قبض موبایل و یه مریضی کوفتی و ده بیست یورو هزینه اضافی در ماه بایت بیمه و اجاره خونه و کادوی تولد دوستام و غذای حاضری، اینطور غصه دار نشم. اصلا کفش و لباس به جهنم، ولی اونقدر که دلم  هرعطری رو که خواست بتونم بخرم. اونقدر که هی مجبور نباشم بشینم حساب کتاب کنم ببینم تا آخر ماه چقدر پول مونده برام.
ای کاش این ماه زودتر تموم بشه، این ماه بی پولی. بی پولی بده، خیلی بد.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

داغونم. فقط همین. هفته پیش تصمیم گرفتم که تمومش کنم. عاقلانه ترین کار ممکن. پسرک رهام نمیکنه ولی. باید قانعش کنم اما و این برام خیلی سخته. سخته به خاطر اینکه مدتهاست اینقدر تنها و آشفته خاطر نبودم، و سخته به خاطر اینکه دلم ازم چیز دیگه ای طلب میکنه،  ولی این کار درسته و کاریه که باید انجام بدم، هر چه زودتر بهتر. 
پسرک خسته شده از طفره رفتنهای من. دلش بغل میخواد و بوسه و همخوابگی. من نمیتونم. نمیخوام. دلایل خودم رو دارم. پسرک دیگه نمیتونه اما. میخواد که بتونه، اما نمیتونه. اینو از نگاهش میخونم. از دستهاش که دیگه مثل روزهای اول به راحتی از دور کمرم باز نمیشن و من باید به زور بازشون کنم... از لبهاش که هی از روی گردنم سر میخوره به روی گونه هام و اگه من صورتم رو به موقع کنار نکشم، میخوان سر بخورن و برن روی لبهام... 
میتونم بفهممش، اما نمیتونم و نمیخوام که خاطره ای از این دست داشته باشیم از هم. ما با هم آینده ای نداریم. دو تا دنیای متفاوت. دو تا آدم تفاوت. بیشتر از این با هم موندنمون هر دومون رو آزرده میکنه و جدایی همینطوریش و همینجاش هم برای هر دومون سخته...
آخ ای دنیا... آخ که چقدر تنگی تو این روزها...

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

سلامتیِ عاشقی...

عاشق شدم تا بیخ... 
میدونم که عاشقی برای آدم احساساتی ای مثل من چقدر خطرناکه، و دقیقا همین خطرناک بودنشه که اشتیاقم رو بیشتر و بیشتر میکنه... اونم این روزها نگاهم که میکنه، ته چشماش یه چیزی زبونه میکشه، یه چیزی که ویرانم میکنه، خاکسترم میکنه، نابودم میکنه... و البته زبونه اش که خیلی زیاد میشه، میذاره میره. یعنی میدونه که دیگه وقتشه بذاره بره... و من همینش رو دوست دارم که میفهمه تا کجا میشه پیش رفت...
دلم میخواد همینطور ادامه بدیم. دلم میخواد عطش رو توی چشم هم ببینیم. عشق رو. آتش رو.  ویرانی رو.
عزیز دل این روزهای من خیلی آقاس. دستهای پرمهرش رو که دورم حلقه میکنه و موهام رو نرم نرم بو میکشه و میبوسه، دیوونه میشم، یه جایی بین زمین و آسمون معلق میمونم، ولی سریع ترمز رو میکشم و برمیگردم روی زمین و بعدش خودش میفهمه که دیگه باید رهام کنه... 
جلوتر از این نمیخوام که بریم. حتی گرمی لبهاش رو هم نمیخوام که به این زودیا روی لبهام داشته باشم. داغ لبهاش به دلم بمونه بهتره تا عطش وقت و بی وقت به دوباره بوسیدنش... و من میدونم که این روزها عاشق شدم تا بیخ. خوب هم میدونم. اگر و اما هم نداره. مرز هم نداره. و من تا ته خط هستم. تا ته خط عاشقی.
سلامتیِ عشق و سلامتیِ هر کس که عاشقه.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

1ـ حالم خوش نیست.
2ـ دم خونه ام چند تا کلاغ هستند که دلم میخواد خفه شون کنم. دقیقا ساعت دوازده شب به بعد صداشون رو میندازن سرشون و شروع میکنن به قارقار. یه جور بدی هم قار قار میکنن. یه جوری که دردم میگیره از شنیدن صداشون. ای کاش مثل اولدوز زبون کلاغها رو بلد بودم تا بتونم بهشون بگم «آهای کلاغهای بیشعوری که از بخت بد در همسایگی من زندگی میکنید، هر درد و مرضی که دارید داشته باشید، به جهنم سیاه،  فقط لطفا توی روز صداتون رو بندازین سرتون به قارقار، نه توی این شبهای تخمی».
3ـ امروز شهلا جاهد اعدام شد. من شهلا رو از نزدیک نمیشناختم، فقط از طریق یک کانال معتبر میدونستم که این زن به سختی عاشقه و در تمامی سالهای زندان هم عشقش رو همچنان حفظ کرده. و همینطور میدونستم که قاتل نیست و صرفا تحت فشار بازجویی و به درخواست ناصر محمد خانی اتهام رو پذیرفته بوده و حتی در برابر ابهاماتی هم که پرونده داشته هم، هرگز نتونسته بوده پاسخی بده و کلا به جای دفاع از خودش، فقط سکوت پیشه کرده بود. مسلما ناصر محمد خانی و از اون مهمتر قاضی پرونده و سران قوه قضاییه اینها رو خیلی بهتر از هر کسی میدونن، اما خب... بالاخره در این مدینه فاضله میبایستی تا ظهور حضرت مهدی به هر ضرب و زوری که شده، فرهنگ بی وجدانی و توحش رو در دل مردم زنده نگه داشت، تا زمانی که اون حضرت خودشون ظهور کنن و سکان رو در دست بگیرن.
4ـ حالم به هم میخوره از ژانر اینایی که هر توحشی هم که زیر پرچم دین میفته، بازم پررو پررو سرشون رو بالا میگیرن و میگن دین در ذات خودش بد نیست، بلکه داره بد ازش استفاده میشه. درست مثل این میمونه که یکی رو با چاقو سر بریده باشن و بعد ما بیایم بگیم چاقو ذاتا خطرناک نیست، بلکه ازش بد استفاده شده. خب آخه عزیز دل من، بُرندگی در ذات چاقو نهفته اس و اینکه ما باهاش گوجه ببریم یا سر یک انسان دیگه رو، چیزی از بُرنده بودن چاقو کم نمیکنه. به همین ترتیب هم بالاخره این همه اتفاق وحشتناکی که داره به اسم دین میفته، نشون میده که پتانسیل لازم برای توحش و بربریت در ذات دین نهفته هست و اینطور نیست که هر اتفاقی زیر پرچم دین میفته، بیایم به راحتی نقش دین رو حذف کنیم و همه چیز رو صرفا به گردن فاعل بندازیم. ای کاش میشد افراد دین باور بتونن فارغ از تعصب به این مساله نگاه کنن و بپذیرن که دین تقدس نداره و در برابر اونچه که اتفاق میفته اونقدرها هم بی تقصیر و بی تاثیر نیست، تا حداقل آدم اینهمه حرص نخوره بابت نگاه همیشه حق به جانبشون.
5ـ برم بخوابم. توی این سرما که سگ رو بزنی از لونه اش بیرون نمیاد، باید ساعت 5:30 صبح از در خونه بزنم بیرون تا به موقع سر کار باشم... فقط امیدوارم فردا تعداد پسرها توی شیفتم زیاد باشه تا کار من سبک تر بشه.

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

برای عشق که قانون ندارد

میونی امیر جان، میدونی عزیز دلم، میدونی نفسم، میدونی عشقم، اصلا دست خودم نیست ولی لامصب این پسره بدجور دیوونه ام میکنه. میدونی امیر جان، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای به یاد تو میفتم و به یاد لحظات نابی که با هم گذروندیم. میدونی امیر جان، زخم قدیمیم شروع کرده به زُق زُق کردن و من بیشتر از هر وقت دیگه ای دلتنگتم. اما چه کنم با اینهمه فاصله؟! با سنتهایی که برای تو از احساسات شخصیت هم مهمترن؟! با این اقیانوسی که بین ما قرار داره؟! 
میدونی امیر جان، این پسره قرار نیست جای تو رو توی قلب من بگیره. هیچ کس قرار نیست که جای تو رو توی قلب من بگیره. تو بخشی از زندگی من هستی، و میدونی امیر جان، تنها خوبی حضور این پسره به اینه که بعد از چهار پنج سال بالاخره کس دیگه ای به غیر از تو پیدا شده که سرمستم کنه و در کنارش احساس سرخوشی کنم...  میدونی امیر جان، میدونی عزیز دلم،  اینقدر که از به شماره افتادن نفسهام برای دیدن یکی میگذره، فراموش کردم که عاشقیام چه شکلی بوده... اما با حضور این پسره انگار که یخ های قلبم کم کم داره ذوب میشه، انگار که قلبم داره دوباره به تپش میفته، و نمیدونی که چه دردی داره این...
میدونی امیر جان،  یه احساس غریبی دارم، یه چیزی بین هیجان و ترس... و این وسط دارم درد میکشم، امیر... نمیدونی چقدر زیاد... نمیدونی چقدر دوستت داشتم دیوونه... نمیدونی چقدر دوستت دارم دیوونه... ولی آخه تا کی میتونم فقط با یاد تو زندگی کنم؟! تا کی میتونم به تلفنهای گاه و بیگاه تو دلخوش کنم؟! به اینکه بالاخره وقتی کاملا از هم جدا افتادیم تونستی اعتراف کنی که دوستم داشتی؟! تا کی امیر جان؟! تو بگو تا کی، فقط بگو تا کی، حتی اگه بگی تا اخر عمرت، من میگم ای به روی چشم، میشینم فقط با یادت زندگی میکنم... مثل همه این سالها... ولی امیر باور کن که دلم دیگه داره میمیره از کرختی، از بی حرکتی، از سرما.. منو ببخش امیر... دست من و تو نبود... این تقدیر ما بود... سنت بود و تعصب... عشق بود و غرور... و جوونی بود و جوونی بود و جوونی... و من دوستت دارم تا بی انتها... منو ببخش، امیر...