۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

باهات دولا حساب کردن!

مشغول یه مکالمه کسالت باری با یکی از اون آدم جدی های عصا قورت داده. میخوای بگی "باهاتون دولا پهنا حساب کردن" اما هم خسته ای و هم شاشت گرفته و هم اینکه حواست پرته، پس میگی "باهاتون دولا حساب کردن" و بعدش هم که متوجه میشی چه چرندی گفتی خودت پقی میزنی زیر خنده و حالا نخند کی بخند.
آدم جدی عصا قورت داده فقط همونطور بِرُ بِر زل زده داره نیگات میکنه، از این مدل هایی که من که نمیدونم تو داری به چی چی میخندی. بالاخره به زور خنده ات رو میخوری و دوباره برمیگردی به همون مکالمه کسالت بار.
دیگه احساس خستگی نمیکنی، هرچند که هنوزم شاش داری و حواست پرته...

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه



امروز تازه به این نکته رسیدم اگر مادرم اینهمه در برابر عروس و دامادهاش با سکوت و مدارا رفتار میکنه، این از روی ترسش از اونها نیست، بلکه از روی عشق و علاقه اشه به بچه هاش. واسه خاطر اینه که نمیخواد یه وقت کاری بکنه که زندگی به کام بچه هاش تلخ بشه، نمیخواد کاری بکنه که توی زندگی اونها اختلافی پیش بیاد، که مشکل پیدا کنن... و این باید واقعا سخت بوده باشه براش توی همه این سالها.
من هیچ مطمین نیستم که اگر روزی روزگاری مادر شدم، بتونم با اینهمه خودخواهی ای که دارم اینهمه واسه خاطر بچه هام از خودگذشتگی کنم و سکوت کنم و مدارا کنم، اما اینو خوب میدونم که اگر روزی روزگاری ازدواج کردم و تا اون روز مادرم زنده بود، گردن همسرم رو میشکنم اگر یه وقت ببینم که داره از عشق و علاقه مادرم نسبت به من سواستفاده میکنه، حالا هرچقدرم که در کنارش زندگی خوبی داشته باشم.
همین.

من در یک شب بهاری مُردم...


بعضی زخمها هستن که با گذشت زمان نه بهتر میشن و نه بدتر، بلکه همیشه همونطوری که هستن باقی میمونن: تر و تازه و دردناک و آی درد داره، آی درد داره، آی درد داره که یکی بیاد انگشتشو بی هوا بکنه توی یکی از این زخمها و بچرخونه... آی درد داره...
***

"هنوزم دوستش داری؟!"
این اولین جلسه مشاوره من و دوریسه و من نمیدونم خود دوریس هم اینو میفهمه یا نه، ولی ضربه این سوالش یکراست خورده زیر پرده دیافراگمم. نفسم بند میاد و تلو تلو خوران از درد به خودم میپیچم. پیش از اینکه نقش بر زمین بشم، دست میندازم دور طنابهای رینگ و خودمو به زحمت میکشم بالا. ته گلوم داره میسوزه "اِم، خب، اِم، نمیدونم! فکر کنم یه وقتایی آره هنوز" 
دوریس مهلت نمیده هوشیاریم رو کامل به دست بیارم "دلت میخواد باهاش ازدواج کنی؟!"
ضربه صاف روی گیجگاهم بوده و تا من بیام به خودم بجنبم دراز به دراز افتادم کف رینگ. نفسم راستی راستی بالا نمیاد. تا حالا هیچ کس -حتی خودم- به این صراحت همچین سوالی رو مطرح نکرده بود. چشمام گُر میگیره. یه کم به سقف نگاه میکنم، یه کم به در و دیوار، یه کم به زمین، اما اتاق کوچیکه و بالاخره به ناچار با دوریس چشم تو چشم میشم، که داره صبورانه در انتظار پاسخ نگاهم میکنه.
ده ثانیه به پایان میرسه بدون اینکه کسی K.O اعلام کنه و این یعنی اینکه باید ادامه بدم. شونه بالا میندازم و نفسمو که به زور میدم بیرون میشه شکل یه آه گنده خیلی خیلی عمیق و پر از حسرت. در منگی مطلق صدای خودمو میشنوم که زمزمه میکنه "آره خب، یه وقتایی آروزش رو میکنم"
خودمم صدای خودمو به زور میشنوم. دلم میخواد برای دوریس توضیح بیشتری بدم. دلم میخواد که بگم کلا مدتیه به چیزی به نام ازدواج اعتقادی ندارم، که به نظرم ارتباط دو تا انسان خیلی فراتر از اون چیزیه که بشه توی یه تیکه کاغذپاره و در حد یه قرارداد محدود و محصورش کرد، اما اگر منظورش از کلمه ازدواج برای همیشه در کنار هم موندنه، خب آره، اون تنها مردیه که دلم میخواد برای همیشه در کنار هم بمونیم و حتی تنها مردیه که میتونم خودمو در کنارش توی لباس سفید تجسم کنم، اما بغض راه گلوم رو بسته و کلمات سنگ شدن... و من تازه میفهمم این دوریس نبوده که باید براش توضیح میدادم، این خودم بودم که نیاز به توضیح داشتم و سکوت میکنم
...
از مطب دوریس که میام بیرون هوا عالیه. همینطور بی هدف توی شهر میچرخم اما نمیتونم که بفهمم چه حسی دارم یا شایدم نمیخوام که بفهمم. بالاخره یه مشت خرت و پرت به درد نخور میخرم و راهمو به طرف خونه کج میکنم. خونه که میرسم فقط میدونم که یه حال عجیبی دارم. پیش خودم میگم حتما به خاطر اون پولیه که بابت خرید اون آت آشغالا خرج کردم. با اینکه فردا تعطیلم اما شب زودتر از معمول میخزم توی رختخوابم.
 صبح نسبتا زود از خواب بیدار میشم و بدون برنامه ریزی قبلی شروع میکنم به خرحمالی، اونم به یه شکلی که حتی برای خودمم تازگی داره. همه چی و همه جا رو میشورم و برق میندازم، دکور اتاقمو تغییر میدم، لباسهای زمستونی و وسایل اضافی رو کارتن میکنم، جارو میزنم، کف خونه رو با بورس میسابم و دستمال میکشم...
دم غروب که میشه، به اندازه یکسال کار کردم اما هنوزم دلم میخواد یه کاری واسه انجام دادن داشته باشم. از حموم که میام بیرون روی صورتم ماسک مرطوب کننده میذارم، ناخنهای پامو لاک میزنم و بعدشم با اپیلیدی میفتم به جون خودم، از سر تا پامو اپیلاسیون میکنم و برخلاف همیشه به دردش محل سگم نمیذارم...
حالا ساعت حدود یازده و نیم شبه، من همچنان خوابم نمیاد که نمیاد و دیگه کاری هم نمونده که بتونم خودمو باهاش مشغول کنم. میشینم پای کامپیوتر، کامپیوتر که بالا میاد یه دفعه دلم هوای یه آهنگ عهد بوق میکنه که نمیدونم کی و کجا شنیدمش، فقط حدس میزنم که خواننده اش باید شماعی زاده بوده باشه! خودم هم از این هوس نابهنگام و غیر منتظره شگفت زده میشم. مدتهاست که من دیگه اهل موزیک نیستم و خب همون موقع هایی که بودم هم شماعی زاده خواننده من نبود.
دلم میخواد بدونم این چه آهنگیه که ریتمش اومده توی ذهنم. هی ریتم آهنگ رو پیش خودم تکرار میکنم و با تک و توک کلماتی که ازش توی ذهنمه میگردم دنبالش تا بالاخره پیداش میکنم: زنده باد عشق.
با شروع شدن آهنگ انگار یکمرتبه یه چیزی همه وجودم رو درهم میفشره، از توی قلبم میجوشه و از چشمام به بیرون راه پیدا میکنه... زمان رو از دست میدم و هی وجودم فشرده میشه و هی قلبم میجوشه و هی گوله گوله از چشمام میاد بیرون و هی آهنگ تموم میشه و برمیگرده از اول میخونه.
با  آهنگ زمزمه میکنم "میدونم باز یه روزی تموم میشه فاصله مون"، در حالیکه میدونم که نمیشه و میسوزم و اشک میریزم...
با آهنگ زمزمه میکنم "انگار از یه معبد عشق قدیمی؛ تو میای، از یه شعر عاشقونه صمیمی؛ تو میای، از تو پرواز پرستوهای عاشق؛ تو میای، از رو گلبرگای معصوم شقایق؛ تو میای"، در حالی که میدونم  تو دیگه نمیای و میسوزم و اشک میریزم...
با آهنگ زمزمه میکنم "خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه، گل ابریشم من! گل که دلش سنگ نمیشه"، در حالی که میدونم که تو هنوزم که هنوزه دلت برای من تنگ میشه و اینبار بیشتر میسوزم و بیشتر اشک میریزم...
دلم افسار پاره میکنه، تازه میفهمم که تمام این چهارسال چقدر نیازمند این بودم که در کنارت باشم و ببینمت و صدات رو بشنوم و عطر و گرمای حضورت رو احساس کنم...
از خودم میپرسم راستی چقدر وقته به دلم اجازه نداده بودم برای تو تنگ بشه؟! چقدر وقته که کلا موسیقی رو ترک کردم تا یاد تو نیفتم؟! چقدر وقته که خطاطی و کاردستی رو بوسیدم گذاشتم کنار که خاطرات دوران با تو بودنم برام زنده نشه؟! چقدر وقته که به آلبوم عکسهای قدیمیم سر نزدم مبادا که یادی از تو توی ذهنم رنگ بگیره؟!
از خودم میپرسم یعنی دیگه کجاهای زندگیمو باید ببرم بندازم دور؟! یعنی چقدر دیگه باید از خودم دور بشم، چقدر دیگه باید یه آدم دیگه بشم، با چند تا پسر دیگه باید دوست بشم و دستهامو دور کمر چند نفر دیگه حلقه کنم که تو رو فراموش کنم؟! که کاملا از یادت ببرمت؟!
... دیگه صدای آهنگ رو نمیشنوم، هیچ صدایی رو نمیشنوم. یه شب بهاریه و ماه درست وسط آسمونه و من بعد از اینکه متوجه شدم که تو مدتهاست بخشی از من شدی، بخشی از خود من، بخشی از وجود من و بخشی از هستی من، و دیگه هرگز از ابتلای به تو خلاصی ندارم، خیلی آروم و بیصدا مُردم.
یه شب بهاریه و ماه وسط آسمونه. من توی این شب بهاری از عشق مُردم، از دلتنگی... و من امشب بود که تازه بعد از مرگ فهمیدم بعضی از دردها نقطه پایان ندارن و حتی مرده ها هم میتونن درد داشته باشن و حتی مرده ها هم میتونن درد رو احساس کنن. درست مثل خود من...   

امید چیز قشنگیه، حتی اگه به اندازه یه سر سوزن باشه


پیش دکتر خونگیم وقت دارم برای چکاپ. میدونم منو که بینه بعد از احوالپرسی همیشگی، اولین چیزی که ازم بیپرسه این خواهد بود که که آیا از مشاور وقت گرفتم یا نه.
حوصله ندارم ایندفعه هم بپیچونمش. به خودم لعنت میفرستم که گذاشتم بفهمه حالم خرابه. در حالی که حاضر شدم و از در میخوام برم بیرون گوشی رو برمیدارم و به شماره ای که بیشتر از دو ماهه که داره توی کیفم خاک میخوره زنگ میزنم.
توی دلم آرزو میکنم که کسی گوشی رو برنداره. با اولین زنگ گوشی تلفن برداشته میشه و صدای یه زن بهم روز به خیر میگه. اینقدر که حالم گرفته اس اصلا گوش نمیکنم ببینم چی میگه و خودشو چی معرفی میکنه. یه سلام سرسری میکنم و بعد از معرفی کردن خودم میگم که یه وقت میخوام.
صدا شتابزده به نظر میرسه : "به چه منظور؟!"
لجم میگیره،دلم میخواد بگم میخوم بیام اونجا زیرابروهامو بردارم اما نمیدونم اگه اینها رو به آلمانی بهش بگم متوجه منظورم میشه یا نه "دقیقا نمیدونم، دپرسیون شاید"
"متاسفانه وقتهامون در طول شش ماه آینده پره. اگر دکترتون مشاورین دیگه ای رو بهتون معرفی کرده، لطفا با اونا تماس بگیرید"
غافلگیر میشم و دماغم میسوزه "اوهوم! اُکی. دکترم کس دیگه ای رو معرفی نکرده..."
میخوام بگم با اینهمه حال ممنون از راهنماییتون که صدا یه مرتبه ای انگار چیز تازه ای به ذهنش رسیده حرفم رو قطع میکنه "چند سالتونه؟!"
"..."
"اسم دکتر خونگیتون چیه؟!"
"..."
"اوهوم، قبلا هم مشاوره داشتید؟!"
"بله"
"چند سال پیش؟!"
"خب، حدود 6-7 سال پیش"
"پیش کی؟!"
"اینجا نبوده. توی سرزمین خودم بوده"
"اوهوم، از کجا میاید؟!"
احساس میکنم که داره یادداشت برمیداره "ایران"
"برای چه مدتی مشاوره داشتید؟!"
دلم میخواد زودتر تماس رو قطع کنم "اِم، خب یه یکی دوسالی، شایدم بیشتر... راستش من درمانم رو نیمه کاره گذاشتم"
"اوهوم، میتونید بگید چرا؟!"
"اوم؛ ... خب واسه اینکه احساس میکردم به بهتر شدن وضعیتم کمک چندانی نمیتونست بکنه"
صدا یک سری سوال دیگه میپرسه و بعدش مکث میکنه "ببینید، من میتونم یه وقت 50 دقیقه ای بدم بهتون. فقط اینکه باید بگم این به این معنا نیست که شما مراجع من محسوب میشید، بلکه این صرفا یک جلسه تشخیص و تعیین روش درمانه و به احتمال زیاد بعدش من شما رو برای ادامه مشاوره و درمان به یکی از همکارای دیگه ام معرفی میکنم. اُکی؟!"
از شنیدن ضمیر "من" لابلای کلام خانم اونور خط یکه میخورم و گیج میشم "اُکی!"
صدا دوباره مکث میکنه "برای هفته دیگه سه شنبه ساعت 11:30 میتونید اینجا باشید؟!"
"اِم، خب فکر میکنم بله"
"خوبه، آدرس رو دارید؟!"
"بله"
"پس تا سه شنبه هفته آینده ساعت 11:30"

مکالمه که تموم میشه تازه یه بار دیگه کل گفتگوها رو توی ذهنم مرور میکنم و دوزاریم میفته که خانم پشت خط خود خانم دکتره بوده و من تمام مدت داشتم با خود خانم دکتره صحبت میکردم. احساس بدی بهم دست میده. اگه از اولش دقت کرده بودم و فهمیده بودم، مسلما مودبانه تر و رسمی تر صحبت میکردم، نه اینقدر سرسری و لاقیدانه.

پیش دکترم که میرم مطابق انتظارم بعد از سلام احوالپرسی اولین سوالش اینه که آیا وقت مشاوره گرفتم یا نه. با افتخار گردنمو صاف میکنم و میگم "بله! برای هفته آینده"
"پیش کی؟!"
"پیش همون خانم دکتری که معرفی کرده بودید، پیش دوریس!"
دکترم چشماش گرد میشه "خیلی عالیه! فکر نمیکردم به این زودی وقت بده بهت! معمولا وقتای شش ماه آینده اش پره"
خودمم شگفت میشم و دیگه چیزی نمیگم که همین نیم ساعت پیش زنگ زدم وقت گرفتم. توی دلم میگم خب تو که میدونستی وقتاش اینقدر پره مرض داشتی که به من معرفیش کردی؟!

از مطب دکترم که میام بیرون ماجرا هیجان انگیز میشه و احساس میکنم اون 50 دقیقه وقتی که توی هفته آینده واسه مشاوره دارم خیلی ارزشمنده. توی دلم کنجکاو میشم برم دوریس رو از نزدیک ببینمش. زنی که فقط از پشت گوشی تلفن تونسته درک کنه که حالم خرابه و خارج از نوبت بهم وقت داده. چشمام رو میبندم و از خودم میپرسم "یعنی میشه یه روزی بیاد که از این وضعیت خلاص بشم؟! که دوباره خودم بشم؟! که زندگی اینقدر برام عذاب آور نباشه؟!" و به همین راحتی بعد از مدتها ته دلم یه روزنه کوچیک، کوچیکتر از سر سوزن، باز میشه و خب دورغ چرا، من حتی به همین کوچیکتر از سر سوزنشم راضیم...


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

خه مين بو هار*



 جمله کوتاه بود:
"در یک روز بهاری
پر از عطر شکوفه های گیلاس
آن مرد سر آن آموزگار را با تبر قطع کرد..."

 جمله کوتاه بود
من متحول شدم
و آموختم
از آن مرد، که انسانها نیز میتوانند چونان گرگ باشند:
بی رحم و سنگدل در دریدن...
و از آن تبر، که تبرها را تفاوتی بین درخت و آموزگار نیست،
که تبرها همچون وجدانهای خفته کورند
حتی در فصل بهار
و حتی به هنگام رویش و زایش...
و از آن آموزگار، که چگونه میتوان نوشت "مرد"
و چگونه میتوان نوشت "تبر"
بی آنکه همچون گرگی درنده و سنگدل بود
و یا چونان وجدانهای خفته کور...

جمله کوتاه بود 
بسیار کوتاه
و من میبینم
شتکهای خون آن آموزگار را بر دامان آن مرد
و بر تیغه تیز تبر
و من میبینم
جوانه کوچکی را
 که در فصل بهار
و فارغ از عطر شکوفه های گیلاس
و آن مرد
و تبر
رقصان از خون آن آموزگار سر برآورده
ودر حال درخت شدن است
و من ایمان دارم
که این داستان ادامه دارد
که این پایان آن آموزگار نیست...


*بهار غمگین


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

رفتم از داروخانه یه سری قرص گرفتم محتوی عصاره گیاه ژینکو (Ginko) که مثلا حافظه ام تقویت بشه و قدرت تمرکزم بره بالا، اما فراموش میکنم که مرتب بخورمشون و این موضوع عصبیم میکنه...
میخوام به خودم دلداری بدم. 
توی دلم میگم حالا اینکه خیلی فاجعه نیست. 
یه صدایی از اون دور دورها میخنده و فش فش کنان میگه "آره خب! اینکه خیلی فاجعه نیست! فاجعه مثلا اون وقتیه که تو یه پارتنری داشته باشی و قرار باشه که با قرص از بارداری جلوگیری کنی و هی یادت بره قرصا رو به موقع بخوری و یه وقت به خودت بیای و ببینی که پریودت نه ماهه که عقب افتاده و یه بچه هم داره توی بغلت ونگ ونگ میکنه"
احساس میکنم که باید بخندم، ولی خنده ام نمیاد، فقط دردم میاد.
طنز تلخیه، تلخ و گزنده، که حواست نباشه قرصهای حواس پرتیت رو به موقع بخوری، و من الان که اینها رو مینویسم اشکم داره در میاد و همه وجودم پر از اضطرابه و ترس از اینکه نکنه حواس پرتیم و عدم تمرکزم راستی راستی از اینی که هست بیشترم بشه...